خرید بک لینک

کاش مي شد مُرد
مثل راه رفتن
خوابيدن
خريد کردن
کاش مي شد خواست
و مُرد ...

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 7:19


در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز میگردی؟
چه تمنای محال
خنده ام میگیرد...

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

فقط یه بار دیگه صداتو بشنوم
فقط همین
خواهش میکنم 

...

آره، حق با تواه، ندارم ارزششو

خدا پشت و پناهت عزیزم

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31


هنوز به خودم نگفته ام
که تو رفته ای ...
محال است باور کند !!!

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31


منتظر ميمانم
تا عصايت شوم
سوىِ چشمانَت
ياداورِ قرصهايت
هم بازىِ نوه هايت
من
جوانى ام را،
براى پيرى ات كنار گذاشتم ...

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

آن ور دنیا ... به شانه هایت بیاموز...هنوز خیلی زود است که جا خالی دهند و به عمق تنهایی هایم پرت شوم.کَمی بِمان. این مجنونِ به ظاهر آرام،دیوانه وار اعتیاد دست هایت را دارد. کَمی حالم را نوازش کُن.موهایت را برایم بباف. زندگی کُن. من در اوج دوریمان، بی نهایت نزدیکی ات را حس میکنم تو فقط از آن ور دنیا آغوشت را باز کن. من خودم نزدیکت می آیمچه آسان، چه سخت باشد ... نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:1 توسط آدم الکی| |

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

ماچ سوم ...


به قول قدیمی ها
کارم درست است ولی
دکانم بد جاست
ساکت و سنگینم اما
پشت سرم حرف بسیار است
مثل پیراهنی مشکی
وسط عقد کنان
شیرینم اما
اعصاب همه را به هم می ریزم
مثل شکری که در نمکدان ریختند
یا کیک تولدی که مجلس ختم بردند
خوب یا بد
مردی زمینی ام که
هست و نیستش
روی هواست
مثل ماچ سوم
حین دیده بوسی
که بگیر نگیر دارد ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:0 توسط آدم الکی| |


برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

نمی دانی ... هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای تا بدانی چقدر زیبایی!هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای!تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!تو نمیدانی!تو هیچ چیز نمیدانی! نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 9:13 توسط آدم الکی| |

برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

سر به هوا ...


گاهی باید بروم توی لباس گلدارت
بچسبم به تنت
که در سرت هوایم بپیچد!
هر جا رفتی فکر کنی با همیم انگار،
تا وقتی پرسیدند فلانی کو!
لبهایت را کج و راست کنی،
شانه بالا بیندازی؛
دستهایت را به کمرت بزنی و با اخم صدایم کنی
بعد
زیر لب غر بزنی
و بگویی امان از دست مرد سر به هوا...!
حالا خدا وکیلی
من سر به هوایم یا تو؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:47 توسط آدم الکی| |


برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

وسط زندگی ام ...


یکبار سر زده از راه برس
چمدانت را پرت کن
چشمانم را بگیر
و بگو که حدس بزنم کیستی
یکبار ناگهانی تر از اتفاق
بیوفت وسط زندگی ام ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:12 توسط آدم الکی| |


برچسب: نویسنده: مهران رحیمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی